![]() |
![]() |
|
| سلام به کلبه ی عاشقانه ی ما خوش اومدین |
تنها در میان تنها چه عاشقانه مانده امدر بیهودگی انتظار به تو پیوستن چه بی صبرانه مانده امچه خوانا دوریت را بر سردر خانه نوشته اندو من در نخواندن آن چه پا فشارانه مانده امچه بسیار است دورویها فراموش کردنها و گسستنهاو من در این هم همه چه صادقانه مانده امرفیقان با نا رفیقی خود رفیقندمن هنوز با آنان چه دوستانه مانده امخاستگاه من کجاست که من انجا قنودن خواهممن در پیمودن راه چه عاجزانه مانده امتنها در میان تنها چه عاشقانه مانده ام |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 14:48 توسط ساریسا و مازیار |
|
هر بار که مرا در مرمی دید ساعت ها گریه می کردآخرین بار که به سراغم آمد دیوانه وار می خندیدوقتی حالت استفهام را در نگاه من دید با طعنه گفت تعجب مکن که چرا می خندممن دیگر آن زن ثابق نیستم بس بو د هر چه تو قاه قاه خندیدی و من های های گریستمتازه حرفش را تمام کرده بود که یکباره قطره اشکی سرگردان در گوشه ی چشمش لنگرانداختبا طعنه گفتم :بنا بود گریه نکنی پس این قطره اشک چیست ؟اشک را با دست پاک کرد و فیلسوفانه گفت:این ؟ این قطره اشک نیست !نقطه است می فهمی؟ (نقطه ) این آخرین نقطه ایست که بآخرین جمله ی آخرین فصلکتاب ایمانم به عشق مردان گذاشتممن دیگر به هیچ چیز مردایمان ندارمجز... به یکپارچه گیشان در نامردی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 0:31 توسط ساریسا و مازیار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 |
|
RSS
|